#رخصت_پارت_136
مامانم و اقام کنار هم نشسته بودن …..
خیلی وقت بود که دیگع کنار هم نمیشستن
خیلی وقت بود که دیگه باهم حرفی نداشتن …..
خیلی وقت بود که اقام حرف مشترکی با هیچ کدوممون نداشت خدارو شکر که بازم عین قدیما…..
مامان مهربون نگام کرد وگفت علیک سلام خانم
لبخندشو تلافی کردمو گفتم
سام علیک میبینم که زدین رو دست کفترای عاشق جیک تو جیک شدین
اقام خندید وگفت بیا اینجا ببینمت بلا گرفته ی بابا
درحالی که زنجیررو دور دستم میچرخوندم
اهنگی رو زیرلب زمزمه میکردم که رفیق جینگ غصه هاو دردام بود
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن عشق بهر نگارم بتراش ….
نگهبان صدام زد سرم رو بالا گرفتمو گفتم بله؟
_بیا جناب سروان کارت داره
در این سلول که حالا دیگه خونه ی اول و اخرم بود باز شد …..
آستینامو دادم پایین
اخمو تو صورتم کاشتم
و زنجیر کوچیکمو تو جیبم گذاشتم
پشت در اتاق که رسیدیم واسادیم
نگهبان در زد و با بیا تو گفتن جناب سروان داخل شدیم
قدمهای اروم و سنگین برمیداشتم ….
نگهبان بعد گذاشتن احترام نظامی از اتاق بیرون رفت
سرم پایین نبود
ولی نگام متر میکرد موزاعیک های کف اتاقو ……
تای ابرویی که بالا رفت
از غرور زخم خورده ای که
داشتم سعی میکردم نگهش دارم …..
_با من امری بود جناب سروان ؟
_بشین کارت دارم
romangram.com | @romangram_com