#ریما_پارت_198
سانیار**
کلافه بودم!عصبی تو خون ی جدیدم راه میرفتم و به خودم لعنت میفرستادم....کارم درست بود ولی وجدانم ناراحت!نیم ساعت پیش گفتم...همه چیز رو گفتم....همشون رو لو دادم....دوستام..کسایی که زندگیمو نجات دادن...عشقم...الان داره چیکار میکنه؟
مطمئنا خیلی افسرده شده...دختر نیستم تا درک کنم ولی میدونم...میدونم برای هی دختر چقدر سخته که تو اولین روز زن بودنش مردش رو کنارش نداشته باشه...من خیانت کردم...به اعتمادشون...به جمع خواستنیشون...به عشقشون....!
این وسط فقط برای اینکه از عذاب وجدان دیوونه نشم گفتم که مانی داره تظاهر میکنه...تظاهر به همکاری..کاری که من کردم!من لعنتی!
هرکاری میکردم عذاب وجدان بازم ولم نمیکرد!راستش واقعا برام سخت بود که بعد ازاینکه دیروز بطور اتفاقی فهمیدم ریما همون کابوس تاریکه،همون کسیه که نظم کشورمو بهم زده خودمو گول بزنم وساکت بشینم! امروز صبح رفتم سازمان و همه چیزو گفتم...!
تا یه ساعت دیگه همه چیز معلوم میشه...بالاخره چهره ی کابوس تاریک رو میشه،بالاخره اون شهر افسانه ای کشف میشه!
بعد لو دادن همه چیز فقط ازشون یه چیزی خواستم...اینکه بذارن من تو ماموریت نباشم...تا نبینم دستگیری و نابودیه تموم خانوادمو...
*************************************************
دانای کل**
منطقه ی مورد نظر تحت محاصره بود...محاصره توسط افراده تیمسار محمدی!
تیمسار از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید!بالاخره بعد از 8 سال تونسته بود که مقر کابوس تاریک رو شناسایی کنه!کسی که تبدیل به کابوس شبهاش شده بود!درست بود در حال حاضر در حال محاصره ی یک کوچه ی تنگ و باریک بود ولی به سرگرد اعتماد داشت...میدونست که سرگرد خیانت نمیکنه....
درست رو به روی در یه خونه ی قدیمی همراه افراد مسلحش وایستاده بود...طبق منطق بودن قرارگاهی به این مهمی تو یه خونه ی قدیمی ،تو یه کوچه ی قدیمی بدون سکنه کمی غیر معمولی بود ولی...تو این سالها این موضوع رو ملکه ی ذهنش کرده بود که تموم کارهای کابوس شبونش کاملا غیر معمولیه!
با اشاره ی تیمسار افرادش در رو شکستند و حمله رو شروع کردند ولی....فقط یه خونه ی قدیمی با یه اتاق خواب و یه هال کوچیک و یه دستشویی تو حیاط کوچیکش اونا رو کاملا مبهوت کرد!
تیمسار گیج شده بود....دلیلی نداشت که یکی از مورد اعتماد ترین افرادش بهش خیانت بکنه!گیج و عصبی تو خونه راه میرفت و دنبال یه نشونه بود ولی هیچی دستگیرش نشد!
عصبی سر افرادش فریاد زد که اونجا رو تخلیه کنن...بعد 5 دقیقه هیچ صدایی جز صدای جر جر در اتاق که با فشار باد جلو و عقب میشد نمیومد!بعد چند ثانیه تیمسار متوجه صدای عجیبی شد!این صدا حداقل تو شهری مثل تهران عجیبه!صدای رودخونه...یه رودخونه ی خروشان...
یه لحظه فکر کرد دیوونه شده ولی...به ریسکش می ارزید.صدا ازپشت دیوار قدیمی و بلند خونه به گوشش میرسید.با زحمت خیلی زیادی خودشو به بالای دیوار رسوند.از چیزی که میدید شوکه شد... یه رودخونه ی خیلی بزرگ و طولانی که خیلی هم عمیق به نظر میرسید!چیز عجیب تر توربینایی بود که اون سمت رودخونه بودن...با خودش فکر کرد توربین تو یه زمین پر دار و درخت و چند هکتاری چیکار میکنه؟هر چقدر فکر کرد به جواب سوالش نرسید...از زور سر درد رو پاهاش بند نبود!بی حوصله و عصبی راه افتاد سمت در خونه که یه لحظه پاش به جایی گیر کیرد و خورد زمین.عصبی بلند شد که دید نخ کنار کفش دست دوزش به یه زایده ی کوچیک گیر کرده!متعجب نخ رو آزاد کرد و از رو زمین بلند شد.فرش رو کنار زد...چشماش درشت تر از اون حالت نمیشد!یه دریچه ی آهنی به مساحت هال،تقریبا 12 متر!عصبی خواست دیچه رو باز کنه که در کمال تعجب دریچه باز بود.با باز شدن دریچه یه راه پله با 13 تا پله رو به روش قرار گرفت.سریع از پله ها پایین رفت که رسید به یه اتاق شیک و جهز،یه چیزی مثل اتاق انتظار.رفت سمت دری که به نظر میرسید باز باشه...یه در فولادی با اسکنر چشم و اثر انگشت!طبق انتظارش در باز بود!وقتی رفت تو به زانو افتاد...چیزی رو که میدید باور نداشت!یه شهر رو به روش بود...یه شهر زیر زمینی و کاملا مجهز...دستگاه های تهویه هوا هنوز در حال کار کردن بودن و این تیمسار رو کمی به وجود موجود زنده ای تو این شهر امیدوار میکرد! کل شهر رو زیر پا گذاشت...ولی...هیچ چیزی پیدا نکرد!اونا رفته بودن..بودن ولی دیگه نیستن!پس توربینا برای اینجا بودند..برای تامین برق این شهر کوچیک ولی کاملا مجهز!ناامیدانه رفت سمت دری که ازش وارد این شهر لعنتی شده بود.خواست بره بیرون که صدای آژیر اونو سر جاش خشک کرد..صدای آژیر خطر در زمان جنگ!متعجب برگشت سمت شهر .کمی جلوتر یه دریچه کنار رفته بود و یه LCDبزرگ در حال بیرون اومدن از اون دریچه بود.تیمسار از این همه امکانات و تکنولوژی عصبی شده بود!بعد از چند دقیقه فیلمی شروع به بار گذاری کرد.بعد چند ثانیه چهره ی یه دختر جوون و خوشکل ظاهر شد.تیمسار زل زد به فیلم دوست نداشت چیزی رو از دست بده!
romangram.com | @romangram_com