#ریما_پارت_176
اعداد رو تو سرم جلو عقب کردم....11......9.....2....3......1......9.... .! 1392/11/19!تاریخ امروز!امروز روز حمل محمولست و ....اون اینو میدونست!کابوس تاریک داشت تاریخ دقیق روز حمل محموله رو بهم میگفت...اون میدونست!از کجا...چجوری؟
گیج و مبهوت زل زده بودم به ماسه های زیر پام...باورم نمیشد همچین فرصتی رو از دست داده باشم!من تاریخ امروز رو داشتم....اون تاریخ رو بهم داده بود ولی من...نتونستم...نفهمیدم!وای خدای من!
مانی نگران گفت:سانی چی شده؟چرا انقدر پریشون شدی؟
ناامیدانه گفتم:تموم فرصت ها رو از دست دادیم!اون اعداد..اونا تاریخ بودن...تاریخ یه روز خاص!تاریخ ..امروز!
مانی با چشمای درشت گفت:یعنی...یعنی اون میدونست امروز چه خبره و ما به تاریخ امروز احتیاج داریم؟
زیر لب گفتم:اون لعنتی همه چیز رو میدونه!
مانی:چی گفتی؟
سانیار:نمیدونم مانی...گیجم...اون همه چیز رو میدونه..اون گفت تو خطرین و ما الان تو مرز نابودی هستیم...اون لعنتی گفت از پسر جوون دوری کنیم ولی ما احمقا گوش ندادیم و اون کثافت بهمون خیانت کرد و باعث شد خانوادمون رو از دست بدیم...اون گفت...آخرین چیزی رو که بهش نیاز داشتیم....گفت ولی ما نفهمیدیم!
دخترا گیج نگامون میکردن ولی الان وقت توضیح نبود!مانی تو فکر بود...
یهو سرشو بلند کرد و متعجب گفت:اون تو پیام آخرش گفت من بهتون نزدیکم...این یعنی کنارمونه یا قراره بیا...
حرفش با صدای وحشت آلود پدرام نصفه موند!
پدرام:ر...رئیس!رئیــس!
صالحی نگران گفت:چی شده؟
پدرام با نگرانی و استرس به صالحی خیره شد و گفت:یه نفر داره هکم میکنه!
صالحی نفسشو فوت کرد بیرون و با لبخند گفت:خب تو هم هکش کن،نذار پیشروی کنه!این کاریه که همیشه میکنی!
پدرام آب دهنشو با استرس قورت داد و گفت:آخه...آخه...نمیشه!نمیتونم !
romangram.com | @romangram_com