#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_245
معین پس از آن که خداحافظی کرد. پول خریدهایش را پرداخت کرد و دوباره به مخفی گاه برگشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اردلان در اتاق بازجویی روی صندلی رو به روی مجرم نشسته بود. ( همان محافظ کامی ) از او سوال پرسید، مجرم سکوت کرد. اردلان حرصی جدی و محکم داد کشید.
- لالبونی گرفتی؟ بگو شاهین کجاست؟ مخفیگاهش کجاست؟
- نمیدونم.
- حرف نمیزنی نه؟
- چرا باید راجع به چیزی که نمیدونم حرف بزنم؟
- سوال و سوال جواب نده.
مجرم پوزخند زد. اردلان عصبی دندان به هم سایید و گفت:
- به حرفت میارم.
بلند شد و سمت چپ رفت و شلاقی که روی دیوار آویزان بود را برداشت و گفت:
- گفتی اسمت چیه؟
- کامبیز.
اردلان شلاق به دست به او نزدیک شد و گفت:
- خب کامبیز برای آخرین بار میپرسم مخفی گاه شاهین کجاست؟
- نمیدونم.
اردلان شلاق را در دست چرخاند و سمت او رفت و او را بلند کرد و سمت دیوار رو به رو هل داد و گفت:
- که نمیدونی؟
- نه.
30 مین بعد.
اردلان آنقدر او را با شلاق زده بود که او بیحس و حال شده بود و با صدای بلند گریه میکرد. دستان خود اردلان هم خسته شده بود و کمی درد میکرد. اما، از موضع پایین نیامد و خواست باز به او شلاق بزند که مجرم فریاد کشید و با ناله و گریه گفت:
romangram.com | @romangram_com