#رج_زدن_های_زندگی_پارت_89
بااکرم خانوم ودخترش هم خداحافظي ميکنم ..نگاهم رو دور تادور حياط ميچرخونم وروي پله هاي ايوون نگه ميدارم ..
دلم برات تنگ ميشه توحيد.... ولي همون جوري که تو يه روزي از اينجا رفتي من هم دارم ميرم .. ديگه به اينجا برنميگردم درست مثل تو ...هيچ وقت ِ هيچ وقت ...تو ميدوني چرا هان؟
اخه من يه صاحب جديد دارم ... صاحبم گفته نميخواد دوباره به اين خونه برگرده ...
تو ذهنم سر مشق مينويسم ..
صاحب قديم ..مصطفي ...با ضربدر روشو خط ميکشم ...
صاحب جديد ...سورج ...يه علامت صحيح کنارش ميزنم ..
حالا اين صاحب جديد مهربونه يا بد اخلاق ؟..نميدونم... نميدونم... به خدا نميدونم ..
تمام معادلات توي ذهنم بهم ريخته ...خدايا من اين مرد رو نميشناسم خودت کمکم کن ...
پله ها رو بالا ميام واز درحياط رد ميشم ...صداي فين فين مامان هنوز هم مياد ..اکرم خانوم داره دلداريش ميده ...پامو ميزارم تو کوچه ...
نميدونم چرا چشمهام خيس شده ...يعني گريه کردم ؟نه بابا فکر نکنم ...مگه من ادمم که احساس داشته باشم؟... نه من يه جنس فروخته شده ام ..اجناس که حس ندارن ..
مصطفي پشت سرم مياد بيرون ..يه ماشين خيلي خيلي شيک پشت دره ..برام عجيبه ...
سورج نشسته پشت رول ..مصطفي ميشينه جلو ومن ميشينم عقب واون خانم خشگله رومو ميب*و*سه وعطر م*س*ت کننده اش رو توي شامم پخش ميکنه ...صداي زمزمه اش منو به خودم ميارم ...
romangram.com | @romangram_com