#رج_زدن_های_زندگی_پارت_147
اين روزها خوشحالم ...صداي خورشيد رو ميشنوم ...صداي پرواز بالهاي شيشه اي سنجاقک ..صداي پرزدن گنجشک ها ...
نميدونم واقعا دنيا از همون اول اينقدر قشنگ بوده یا تازگی ها به چشمم رویایی میاد ......
احساس ميکنم دارم نفس ميکش با تمام فضاي خالي ريه هام ..دنيام ديگه سورج نيست ..توحيد نيست... حتي خودمم نيست ...
احساس ميکنم رنگ هاي ابي دنيا بيشتر از قرمز شده ...ارامش رو دارم لمس ميکنم ..فراغ بال ..خوشي ..شادي دوئيده زير پوستم ...
مدام ميخندم ..دنيارو درآ*غ*و*ش ميگيرم ...گونه هاي سورج رو لمس ميکنم ونرم نرم ب*و*سه ميزنم ...
بي دليل قه قه هاي شادم خونه رو پر ميکنه ...اين خوشي زياد از حد رو دوست دارم ..انگار که شيشه خرده ها... تمام دنيارو گرفتن ...
توحيد راست ميگفت ..تمام دنيا پر از رنگه.... نه فقط شيشه خرده هاي روي ديوار ...
دست روي شکمم ميزارم ....همش به خاطر قدم تواِ ...به خاطر اينکه داري پخته ميشي ...بارور ميشي ...همه اش به خاطر تواِ گنجشک کوچيک من ...
بايد به سورج بگم ولي نميدونم چه جوري ...؟ترس نميزاره حرفي بزنم ...براي بار هزارم با خودم ميگم
اي کاش ميدونستم دردش چيه ....اونوقت بدون واهمه خبر پدر شدنش رو ميدادم ...
................
زل زدم به بشقاب خاليم واب جمع شده توي دهنم رو به زور فرو ميدم ..تا اينجا رو خوب تحمل کردم ولي ...
romangram.com | @romangram_com