#رج_زدن_های_زندگی_پارت_103

درسته که سرجمع همچين چيزمالي نشده بودم ولي خوب... براي مني که هميشه شلوار گرمکن وتي شرت ميپوشيدم کلي تغيير به حساب مييومد ..

اول که اصلا منو نديد ..وقتي هم که ديد.. تک تک حالت هاش رو يادمه....

اول چشمهاش گشاد شد وزل زد بهم...صورتش قرمزشد ...پررنگ.... پررنگ... پررنگ تر ...

بعد به سمت کبودي رفت ...بعد روشوبرگردوند وبدون اينکه يه لقمه هم از فسنجون مليحه خانوم رو که بوش کل اپارتمان رو گرفته بود بخوره.... رفت تو اطاق وبيرون هم نيومد ...

صداش کردم ..در زدم ..بازهم بيرون نيومد ...

ومن براي اولين بار... تنها وتنها.... خودم وخودم ....با حفظ فاصله نشستم واون فسنجون عالي رو با کلي بغض وگريه به زور از گلوم پائين فرستادم ...مدام ازخودم ميپرسيدم ...

-اخه چرا ؟نکنه عيب وايرادي داره ...؟شايد اصلا مرد نيست ؟

لبم رو گاز ميگيرم ..يعني مريضه ؟..نميدونم به خدا نميدونم ديگه چي درسته چي غلط ...روابط روباهم گم کرده ام ونميدونم تو اين اوضاع قاراش ميش چي کار بايد بکنم ...

اول که ديده بودمش ...تمام مدت منو زير نظر گرفته بود ...تا جايي که فکر ميکردم عاشقم شده وميخواد بياد خواستگاري ...

بعد که قشنگ اين ذهنيت برام پررنگ شد... مياد وبه مبلغ بيست ودو ميليون تومن منو از مصطفي ميخره وگند ميزنه به تمام ذهنيتم ...

حالا من ازش زده شده ام وفکر ميکنم که صاحبمه ..فکر ميکنم مثل مردهاي عصر حجري ميخواد ازم سوءاستفادهءجنسي ومالي ببره وبه چهار ميخم بکشه ...بعد که اين ذهنيت هم تو فکرمدرست ودرمون پا ميگيره ...

بــــــــــــــوم


romangram.com | @romangram_com