#پونه_(جلد_دوم)_پارت_73

رفتم طرفش و کنارش نشستم و اونم دستشو دور شونه م حلقه کرد و سرمو بغل کرد و منو ياد بچگيام انداخت.ياد اون وقتايي که مريض ميشدم و سرما مي خوردم يا مادرم گاهي دعوام مي کرد و به مادرجون پناه مي بردم افتادم.چه روزايي بودن اون روزا.کاش مي تونستم به همون وقتا برگردم.

_ خوبي مادر؟

در جوابش سرمو تکون دادم و چشمامو بستم.دلم مي خواست سرمو تو بغلش نگه داره.بهم آرامش مي داد:

_ هنوز سرم گيج ميره مادرجون.

_ تقصير خودته مادر.اگه اون روز با لباس خيس نمي خوابيدي سرما خوردگيت بدتر نميشد.

هيچي نگفتم و خودمو بيشتر بهش چسبوندم صداش پر از نگراني بود.پر از محبت.و توي لحنش اصلا سرزنش نبود.

_ نمي دونم تو چرا مدتيه اينجوري شدي مادر.همه ش تو خودتي و ساکتي.

جوابي بهش ندادم و اون خيلي آروم و مهربون سوال کرد:

_چي شده دخترم؟نمي خواي به مادرجون بگي؟

با شنيدن حرفاش ياد اون روزي افتادم که با لباساي خيس دراز کشيده بودم و خوابم برده بود.بعد ذهنم به عقب برگشت و ياد آرمين افتادم و بعدش هم کيان و اون روزنامه و همين يادآوري کافي بود تا بغض کنم.آرمين...اون چطور تونسته بود به من دروغ بگه؟چطور راضي شده بود با احساساتم بازي کنه؟نه اصلا غير قابل باور بود اون با وجود بيماريش...ولي نکنه بيماريش هم يه دروغ بيشتر نبوده و ...اگه اينطور بود چرا بايد باران و دکترا هم تاييد کنن که مريضه؟چرا بايد مي گفتن بيماريش به نقطه ي خطرناکي رسيده؟!گيرم که در اين مورد بارانو گول زده بود دکترا رو که نمي تونست فريب بده!پس اين چه معني ميداد؟!


romangram.com | @romangram_com