#پونه_(جلد_دوم)_پارت_68
_ برو کنار ببينم مي خواد چيکار کنه؟
_ نه...نه نميرم.
_ گفتم بيا برو کنار.
سرمو در جواب کيان تکون دادم اما اون بازومو گرفت و کشيد و پرتم کرد يه سمتي و من بدون اينکه مهلتي بدم دوباره رفتم سمتش که جلوي دعواي اون با آرمينو بگيرم که يهو سرم به سمت راست چرخيد و لبم سوخت و صداي دادشو شنيدم:
_ گفتم برو بتمرگ تو ماشين تا بيام.
_ پونه!
صداي ترسيده ي آرمينو شنيدم و دستمو جلوي دهنم گذاشتم و چشمامو بستم تا اشکام نريزن و کشيده شدم به سمتي و وقتي به خودم اومدم ديدم کيان داره منو مي بره سمت ماشين باباش کهتو خيابون پارکش کرده بود.در همون حال که اون منو مي کشيد دنبال خودش سرمو چرخوندم و آرمينو ديدم که مات و مبهوت وايساده بود و بهم خيره شده بود.اما کيان بيشتر از اين بهم مهلت نداد نگاش کنم.در ماشينو باز کرد و پرتم کرد روي صندلي عقب و خودش هم سريع نشست پشت فرمون و قبل از اينکه مهلت پيدا کنم راست بشينم و يه بار ديگه آرمينو نگاه کنم به سرعت از اونجا دور شد.
کيان داشت اين حرفا رو از خودش در مي آورد که آرمينو از چشم من بندازه.ولي بايد مي دونست که من با اين حرفا گولشو نمي خورم.آره بايد از آرمين دفاع مي کردم و همين کارو هم کردم:
_ نه ...نه اين دروغه.تو...تو داري دروغ مي گي.اون...اون اينجوري نيست.تو...تو نميشناسيش اون...
با تک خنده اي عصبي صورتشو چرخوند سمت ديگه و وقتي دوباره نگام کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com