#پونه_(جلد_دوم)_پارت_61
به پاکت آبميوه که کاملا توي دستم مچاله شده بود نگاه کردم.صحبت کنن؟!باباجون ازم مي پرسيد اجازه ميدم بيان صحبت کنن؟و من بايد يه چيزي مي گفتم.جوابي که خيالشو راحت کنه.بلند شدم و جواب دادم:
_ هر طور خودتون صلاح مي دونين.
و پاکت خالي رو انداختم توي سطل زباله اي که نزديک در بود و دست باباجونو که روي شونه م حس کردم بغض کرده برگشتم سمتش:
_ من به اين وصلت راضيم دخترم.ولي اگه تو راضي نباشي بهشون ميگم اصلا حرفشو هم نزنن.اما بذار همين يه بارو بيان و سعي کن اين پسرو بيشتر بشناسيش .بعد در موردش هر تصميمي گرفتي منم باهات موافقت مي کنم.خدا رو چه ديدي شايد از علي خوشت اومد!
خوشم اومد؟مات به قيافه ي آروم باباجون نگاه کردم.من از اون پسر خوشم بياد؟!نه ممکن نبود.براي من اون يه آدمي بود شبيه بقيه ي آدماي ديگه که هر روز ميديدمشون.هيچ احساسي هم بهش نداشتم.تنها کسي که توي قلب من بود و واقعا دوستش داشتم آرمين بود و بس.آرميني که ازش فرار مي کردم و اونو از خودم دور مي کردم.
سرمو انداختم پايين و گفتم:
_باباجون من فکر نمي کنم از کسي خوشم بياد.نمي خوامم که خوشم بياد.
_ چي؟!
حس کردم براي اولين بار صداش پر از تعجبه و وقتي خجالت زده نيم نگاهي بهش انداختم لبخند نيمه کاره اي روي لباش ديدم و براي اينکه از بحث و صحبت کردن در مورد خواستگارم خودمو خلاص کنم تندي کيفمو از روي پيشخون برداشتم و سريع گفتم:
_ من بايد برم.خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com