#پونه_(جلد_دوم)_پارت_60
باباجون پا شد و فلاسکو برداشت و واسه خودش يه چاي ديگه ريخت و در همون حال گفت:
_ مي دونم تعجب کردي بابا.حق هم داري.ولي حتي اگه بهش جواب رد هم بدي بايد منتظر باشي از اين به بعد خواستگاراي بيشتري بيان سراغت .خواستگار چيزي نيست که ازش فرار کني و نمي توني جلوي اومدنشو بگيري. به قول معروف دختر درخت گردوييه که هر کي از راه ميرسه يه سنگي طرفش پرت مي کنه.
هيچي نگفتم.نمي تونستم چيزي رو توي ذهنم تجزيه و تحليل کنم.نمي تونستم حرفي بزنم.انتظارشو نداشتم توي يه چنين موقعيتي کسي ازم خواستگاري کنه.
_ حتي اگه اين پسر يعني علي رو هم رد کني دخترم کسي بهت ايراد نميگيره.چون هنوز کلي وقت داري.تو هنوز بيست و يک سالت هم تموم نشده.پس خيالت راحت باشه که مجبور نيستي قبولش کني.هر چند من کاملا تاييدش مي کنم و مطمئنم مثل اين پسر ديگه پيدا نميشه.
سکوت کردم و پاکتو توي مشتم فشار دادم و به خودم گفتم فقط همينو کم داشتم.که توي اين هير و ويري يکي پيدا بشه که ازم خواستگاري کنه!اونم کسي که منو ديده و به گفته ي خودش ازم خوشش اومده اما نبايد اين اتفاق مي افتاد.نبايد کسي به من مني که به يه نفر ديگه علاقه دارم و با اين وجود ازاون يه نفر هم فراريم علاقه پيدا مي کرد.ولي اون بنده ي خدا آخه از کجا بايد مي دونست که من ليلي مجنوني شدم که زن و بچه داره!
_ اونا اجازه خواستن فعلا براي آشنايي بيشتر بيان .
چي مي تونستم در جوابش بگم؟اگه مي گفتم نه يعني حرفشو نشنيده گرفتم و بهش بي احترامي کردم.اما من يه چنين آدمي بودم؟نه.
_ اين که حتي اگه راضي نباشي و بازم اجازه بدي بيان خودش هم يه احتراميه به اونا و هم احتراميه به خودمون دخترم.
اون داشت از احترام به خانواده ي موحدي مي گفت و انتظار داشت منم مثل خودش فکر کنم و اين يعني نمي خواست چشم بسته قبول يا رد کنم.مي خواست من طرفمو خودم بشناسم و فقط به نظر اون اکتفا نکنم.ولي آخه اين شناخت چه فايده اي مي تونست داشته باشه؟من که به هر حال اون پسره علي رو به خاطر وجود آرمين رد مي کردم!پس چرا بايد اجازه مي دادم بيان و ازم خواستگاري کنن؟
_ چيکار مي کني بابا؟بگم بيان حرف بزنن؟
romangram.com | @romangram_com