#پونه_(جلد_دوم)_پارت_50
چشماشو ريز کرد و خوب نگام کرد و گفت:
_ منم در مورد تو اشتباه مي کردم.فکر مي کردم توي اين مدت که همه چيز آروم بوده ، آدم شدي ولي نه ، مثل اينکه پر رو تر شدي و حتي در خونه راهش ميدي.حتما فردا هم مياريش تو خونه.هه ، چشم خاله روشن!
نه اين ديگه غير قابل تحمل بود.اين ديگه وراي تحمل من بود و نمي تونستم...نمي تونستم طاقت بيارم هر چي از دهنش در مياد بهم بگه.
_ خفه شو.خفه شو کيان.
با تمسخر نگام کرد و پرسيد:
_ چيه؟ بهت برخورد آره؟تو...
_ برو بيرون...همين الان از اينجا برو بيرون...ديگه نمي خوام ببينمت.
سرش داد زدم.و تمام خشممو ريختم توي نگاهم و صورتم و اونم در جوابم گفت:
_ فکر کردي من خيلي دلم مي خواد ببينمت.الانم اگه اومدم فقط و فقط از اين ترسيده بودم که نکنه يه کاري بکني که آبروي خاله...
نذاشتم بيشتر از اون حرف بزنه و بلندتر داد کشيدم:
romangram.com | @romangram_com