#پونه_(جلد_دوم)_پارت_48

_ سر درد و سر گيجه رو بهونه کردي که بموني اونو ببيني؟

داشت چي مي گفت؟!داشت درباره ي آرمين حرف ميزد؟!داشت بهم تهمت ميزد؟!افترا؟!اونم به من؟!چطور؟!چطور مي تونست يه چنين حرفايي بزنه؟!اون...اون که اينجوري نبود!هيچ وقت اينجوري باهام حرف نزده بود...

_ چرا ساکتي؟!

هيچي نگفتم.چون هنوز از شنيدن حرفاش تو شوک بودم.

_ خب بايدم ساکت باشي.چون مي دوني حرفام حقيقت داره.

اما بالاخره نيش کلامش اثر کرد .تکوني خوردم و رفتم طرفش.نمي تونستم باور کنم اون داره اين حرفا رو ميزنه.اصلا کيان اينجوري نبود.مهربون بود.آروم بود.اون قدر آروم که حتي خنده هاش هم آروم بودن و هيچ وقت قهقهه نميزد.اصلا هيچ وقت اينطوري با کسي حرف نزده بود!با ناباوري پرسيدم:

_ چي؟تو...تو چي گفتي؟!يه بار ديگه بگو.

بدون اينکه نگاهشو ازم بگيره خيلي آروم گفت:

_ فکر کردي من نمي دونم با اون يارو دم در خونه تون قرار ملاقات ميذاري؟

يه لحظه فقط خيره نگاش کردم.نه ، اين پسر خاله ي من نبود. يهو کنترلمو از دست دادم و با يه صداي نيمه بلند و عصباني گفتم:


romangram.com | @romangram_com