#پونه_(جلد_دوم)_پارت_459
با همون اخم جوابمو داد :
_ سلام.
و پرسيد:
_ تو چرا ينجا وايسادي؟
سريع سرمو به سمت کيان برگردندوم اما ديدم اون رفته داخل و باکادوي توي دستم تنهام گذاشته.خواستم بگم چي شده و همه چيزو براش توضيح بدم اما اون گفت:
_ برو چادرتو بردار بريم خونه.
سرمو انداختم پايين و جعبه رو تو دستم فشار دادم.
علي آمرانه گفت:
_ زود باش.
با قدماي سست از حياط رد شدم و رفتم توي خونه و بدون اينکه جواب نگاههاي بقيه رو بدم رفتم توي اتاق سابقم چادرمو بردارم.همون وقت صداي سلام و احوالپرسي و تعارفاي مادرم و مادرجونو با علي شنيدم.اونا اصرار داشتن شبو اونجا بمونيم اما علي قبول نکرد و عذر خواهي کرد و با گفتن ايشالله يه وقت ديگه حرفشو به کرسي نشوند و وقتي من دير کردم صدام زد:
romangram.com | @romangram_com