#پونه_(جلد_دوم)_پارت_458
_ اومد.
و سريع خودمو به حياط رسوندم و درو باز کردم اما با کسي رو به رو شدم که اصلا انتظارشو نداشتم .کيان پشت در بود.با ديدنش سرمو انداختم پايين و آهسته طوري که فقط خودم شنيدم گفتم:
_ سلام.
و کنار رفتم تا داخل بشه و نشنيدم که اون سلام کنه.هنوز درو نبسته بودم که صاي سرفه شو شنيدم و برگشتم و با تعجب به جعبه اي که توي دستش بود نگاه کردم.اما اون بدون هيچ مهلتي با لحن خشک و رسمي گفت:
_ اين سوغاتي شيواست .از مشهد برات آورده.داد که بدم بهت.
يه نيم نگاه به صورتش انداختم و با ترديد دستمو به سمت جعبه بردم که يهو صداي موتورو شنيدم و چون يادم رفته بود درو ببندم وقتي برگشتم ديدم شوهرمه و براي همين يه لحظه دستم تو هوا موند و خشکم زد .علي که صحنه رو ديده بود اخم کرد و سرشو انداخت پايين.از موتورش پياده شد و اومد داخل.
من که از اومدن ناگهاني اون حسابي جا خورده بودم آب دهنمو قورت دادم و سلام کردم:
_ س...س...سلام.
romangram.com | @romangram_com