#پونه_(جلد_دوم)_پارت_456
_ يه راه خوب واسه متقاعد کردن بهنام پيدا کردم که مطمئنم جواب ميده.
خودمو بهش نزديک کردم و با کنجکاوي زياد پرسيدم:
_ چه راهي؟
جواب داد:
_ اين بين من و برادرمه.وقتش شد بهت ميگم.
با دلخوري نگاش کردم و گفتم:
_ مگه من نامحرمم که اينطوري ميگي؟خب زنتم.چه اشکالي داره بهم بگي؟!
به بالشي که پشتش بود تکيه داد و در جوابم گفت:
_ فعلا برو يه چايي برام بيار تا بعد.
و باز با کنترل تلويزيون ور رفت.اما من بدون اينکه تکون بخورم بهش چشم دوختم.ولي چون مي دونستم نمي تونم ازش حرف بکشم بلند شدم و به آشپز خونه رفتم.در حاليکه ذهنم درگير حرفاي اون شده بود و نمي تونستم بهش فکر نکنم.
romangram.com | @romangram_com