#پونه_(جلد_دوم)_پارت_455

اما اون بدون توجه به حرفي که زدم يه لقمه از شامي کبابش درست کرد و گرفت سمت من .گفتم:





_ گفتم که من خوردم.

جواب داد:

_ مي دونم ولي من تنهايي چيزي از گلوم پايين نميره پس بگيرش.

لقمه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.و مجبور شدم با اينکه گرسنه م نبود تا آخر همراهيش کنم.غذاشو که خورد ازش پرسيدم:

_ بالاخره در مورد بهنام و نگين چه تصميمي گرفتي؟نمي خواي بهم بگي؟






romangram.com | @romangram_com