#پونه_(جلد_دوم)_پارت_447

مى خواستم بگم با اون همه دوست پسرى كه دارى تكليفت معلومه ولى وقتى يادم اومد على بالاى سرم وايساده لبمو گاز گرفتم و ادامه ندادم و نگين با لحن تندى گفت:

_ من چى؟هان؟خجالت نكش بگو.حتما مى خواستى بگى من با وضع مشخصم و با اون دوست پسرام جاى نگرانى ندارم آره؟ درسته؟ اينو مى خواستى بگى؟بگو خجالت نكش.

با صداى خش دارى گفتم:

_ بسه ديگه تمومش كن.

اما اون دست بردار نبود:

_ جانم چه خواهر بزرگترى!چه خواهر بزرگترى كه خواهر كوچيكشو نصيحت و منع ميكنه اما خودش...

يه لحظه مكث كرد و بعد خنده اى كرد كه من با شنيدنش دلم ريخت و وقتى به حرفاش ادامه داد نفسم

بند اومد:

_ هه هر كى ندونه فكر ميكنه خواهر بزرگه ى من مظهر پاكى و نجابته،در حاليكه خانوم خودش زير پاى مرداى زن و بچه دار ميشينه و زندگيشونو سياه ميكنه،براشون دم از عاشقى ميزنه و ...

ديگه نفهميدم چى گفت چون همون موقع تمام نيرومو جمع كردم و سرش داد كشيدم:


romangram.com | @romangram_com