#پونه_(جلد_دوم)_پارت_433
به خونه که برگشتيم ، هنوز عصبانى بود.رفت توى اتاق.
منم مدت كوتاهى بلاتكليف موندم و بالاخره تصميم گرفتم با پدرم تماس بگيرم و در مورد نگين باهاش حرف بزنم،ناراحت بودم،از اينكه اون دختر اين طورى باعث آبروريزى شده و منو جلوى شوهرم سر شكسته كرده بود،براى همين رفتم کنارتلفن نشستم و مشغول شماره گرفتن شدم.اما با صداى على كه از پشت سرم شنيدم يه لحظه دست كشيدم:
_ به كى دارى زنگ ميزنى؟
سرمو چرخوندم و ديدم وايساده جلوي در اتاق و يه تي شرت زرد و قهوه اي دستشه.
جواب دادم:
_ به پدرم.مى خوام بهش بگم که نگين...
_ لازم نيست چيزى بهش بگى.گوشى رو بذار سر جاش.
با تعجب نگاش کردم و و گفتم:
_ آخه براى چى؟بابام بايد بدونه دختر اعجوبه ش كجاست و چيكار مى كنه.
على در جوابم گفت:
romangram.com | @romangram_com