#پونه_(جلد_دوم)_پارت_432

تو غلط مى كنى...

من كه متوجه نگاههاى مردم به سمت خودمون شده بودم بازوى على رو كشيدم و گفتم:

_ على!زشته مردم دارن نگامون مى كنن.

شوهرم با حرف من يقه ى بهنامو ول كرد و خطاب بهش گفت:

_ زود باش بريم خونه.

اما بهنام اخم كرد و سرشو تكون داد.على هم با همون حالت عصبانى گفت:

_ به درك.و راه افتاد سمت خروجى پارك.منم به اجبار دنبالش رفتم.





از پارک که بيرون اومديم بي معطلي تاکسي گرفتيم و برگشتيم خونه.بين راه علي اونقدر عصباني بود که جرات نکردم يه کلمه هم باهاش حرف بزنم..


romangram.com | @romangram_com