#پونه_(جلد_دوم)_پارت_390

مجبور مى شدم حرفشو گوش كنم و همراهش برم خونه ى پدرش.و فكر مى كردم اين زورگوييه و على رو توى دلم بارها محكوم مى كردم و به خودم مي گفتم تنها که شديم بهش محل نميذارم اما شب كه بر مى گشتيم خونه ى خودمون با حرف اون آشتى مى كرديم

_ يه چايى برام بيار.

ميرفتم توى آشپزخونه و مشغول چايى دم كردن

اونم ميومد توى آشپزخونه.وقتي براش چايى ميريختم اولين سوالي که مى پرسيداين بود:

_ فقط يه استكان؟

با لحن سردي مى پرسيدم:

_ پس چند تا؟

_ چرا واسه خودت نريختى؟واسه خودتم بريز.

جواب مى دادم:

_ ميل ندارم.


romangram.com | @romangram_com