#پونه_(جلد_دوم)_پارت_389
مى پرسيدم:
_آخه تا كى؟تا كى اين وضع ادامه داره؟يعني ما دل نداريم؟
اون دستشو توى موهاش فرو مى برد و مى گفت:
_ من بهت گفتم دلشو به دست بيار نه اينكه باعث باعث ناراحتيش بشو.
با حرص ميگفتم:
_ باعث ناراحتيش؟من باعث ناراحتيش ميشم يا اون با رفتارش...
به اينجا كه ميرسيدم اون تند و با چشماى درشت شده ميومد سمتم و مى غريد:
_ با رفتارش چى؟رفتار مادر من چشه ها؟
و من كه از اين حالت عصبانى اون مى ترسيدم با بغض سرمو مينداختم پايين و هيچى نمى گفتم . اونم مى گفت:
_ زود حاضر شو بريم.
romangram.com | @romangram_com