#پونه_(جلد_دوم)_پارت_377
و وقتى من که خجالتو کم کم کنار گذاشته بودم مى خنديدم و مسخره ش مى كردم مى گفت:
_ باشه بذار كارمون تموم بشه اون وقت بهت مى فهمونم خنديدن يعنى چى؟وقتى مجبورت كردم اين لباساى رنگى رو بشورى مى فهمى شوخى
كردن با من چه معنى ميده.
اما من حرفشو جدى نمى گرفتم و مى خنديدم و اونم دوباره مشغول كارش مى شد.شايد اگه کيان يا حتي آرمين جاي اون بودن به تلافي کارم يه عالمه رنگ روي لباسام مي پاشيدن ولي علي مثل اونا نبود.جدي بود.مخصوصا وقتي داشت کار مي کرد جديت بيشتري از خودش نشون مي داد.رنگ كردن كل خونه تا بعد از ظهر طول كشيد و بعد از اونم مجبور شديم زمينو كه رنگي شده بود بشوريم . كارمون كه تموم شد من كه كاملا خسته شده بودم خودمو كش و قوس دادم و على كه يه سطل قرمز بزرگو از آب پر كرده بود رو بهم گفت:
_ برو آبو ببند و بيا كه زمينو تى بكشيم.
باشه اى گفتم و رفتم توى حياط شير آبو بستم و برگشتم تو اما يهو يه عالمه آب ريخت روى سر و صورتم و همه جام خيس شد و صداى على رو شنيدم:
_ چى شد؟
حرفى نزدم و صورتمو با دست خشك كردم و
خواستم نشونش بدم از دستش عصبانيم كه ديدم اومد سمتم و گفت:
_ ببخشيد عمدى نبود.
romangram.com | @romangram_com