#پونه_(جلد_دوم)_پارت_375
يقه ي کاپشنشو بالا کشيد و گفت:
_ منم سردم شد.
همون وقت ماشيني جلوي خونه اي توقف کرد که شبيه ماشين پدرم بود و منو ياد اون انداخت و يهو بدون اينکه خودم بخوام پرسيدم:
_ راستى تو چطور بابامو قانع كردى كه قبول كنه که...
ولي حرفمو ادامه ندادم و اون كه خودش فهميده بود چى مى خوام بگم جواب داد:
_ خيلى ساده.وقتى به من و آقام گفت مخالفه.بهش گفتم من حتى اگه بخوامم ديگه نمى تونم از تو دست بكشم چون تو شيرينى خورده ى مني و اسمم روته و اين از مردى به دوره كه رو دختر مردم اسم بذارم و چند روز قبل عقد بگم نمى خوام و پاپس بكشم.بعدشم گفتم اگه
راضى ميشه كه آبروى دخترش بره حرفى نيست.اونم ديگه حرفى نداشت بزنه.
وايسادم و نگاش کردم و با تعجب پرسيدم:
_به همين سادگى؟
گفت:
romangram.com | @romangram_com