#پونه_(جلد_دوم)_پارت_361
_ آخه...
نذاشت حرف بزنم و با تحکم گفت:
_ آخه بي آخه يالله راه بيفت بريم.
مهناز با صداي خفه اي گفت:
_ علي زشته.مامانو ناراحت مي کني.
علي خواست چيزي بگه که گفتم:
_ نه علي اين درست نيست.
با اخم بهم زل زد و من چادرمو توي بغلم فشار دادم و با ملايمت گفتم:
_ مامانت ناراحت ميشه.بهتره بمونيم.اون چيزي نگفت که باعث ناراحتي بشه.
مدتي فقط نگام کرد و اين بار وقتي عمه عصمت اومد و بهش گفت آرامششو حفظ کنه آروم شد و اومد توي اتاق پذيرايي و من که خيالم راحت شده بود نفس راحتي کشيدم و وقتي اون نشست نشستم و بعد از مدت کوتاهي شنيدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com