#پونه_(جلد_دوم)_پارت_315

_ ببخشيد.الان...الان همين الان جمعش مي کنم.

علي که هنوز نشسته بود بلند شد و سعي کرد منو که در واقع با ديدن کيان آرامشم به هم خورده بود آروم کنه:

_ اشکالي نداره.مساله اي نيست.هول نشو.

در حاليکه حرفاشو ميشنيدم سريع جارو و خاک اندازو که کنار سطل زباله يه گوشه گذاشته بودم برداشتم و شيشه هارو جمع کردم و ريختم توي سطل و توي دلم با خودم فکر کردم الانه که علي در موردم پيش خودش فکر کنه خيلي دست و پا چلفتيم و يه استکانو هم بلد نيستم دست بگيرم. و از اين فکر بغض کردم و فوري برگشتم که حرف دلشو توي چشماش بخونم اما چيزي توي اون دو تا چشم که تماشام مي کردن نديدم.نه سرزنش و نه تمسخر و ناراحتيي .خجالت زده از نگاهش چشمامو دوختم به ديوار پشت سرش و گفتم:

_ ببخشيد يه لحظه حواسم پرت شد.

لبخند زد و گفت:

_ اشکالي نداره.پيش مياد.

گفتم:

_ ولي نبايد...

اما هنوز حرف نزده بودم که صداي زنگ گوشيش بلند شد و اون گوشيشو از جيبش در آورد.صفحه شو نگاه کرد و يه ببخشيد گفت و مشغول حرف زدن با شد:


romangram.com | @romangram_com