#پونه_(جلد_دوم)_پارت_314
_آره خب من دوست دارم وقتي مياي بيرون چادر سرت کني.
بعد از اين حرف بازم بينمون سکوت برقرار شد و من تو دلم خطاب به خودم گفتم اينم دومين فرمايشش.خدا مي دونه بعدش چي ازت مي خواد.پونه واقعا احمقي!تو چطور راضي شدي بهش بله بگي؟خب چيکار بايد مي کردم بايد براي فرار از فکر آرمين و احساسي که بهش داشتم يه راهي پيدا مي کردم و اين بهترين راه بود.بله بهترين راه بود.بازم فکر آرمين به ذهنم راه پيدا کرد و براي اينکه از فکر کردن بهش دوري کنم رو به علي پرسيدم:
_ چايي مي خوري؟
جواب داد:
_ ممنون تازه خوردم.
اما بعد گفت:
_ ولي اگه تو يکي برام بريزي ممنون ميشم.
بي حرف بلند شدم و فلاسکو که توي يکي از قفسه هاي نيمه خالي گذاشته بودمش با يه استکان برداشتم و براش چاي ريختم.بعد استکانو دادم دستش و اون در حاليکه مي گرفتش و از قندون که جلوش گرفته بودم قند بر مي داشت لبخند زد و تشکر کرد:
_ ممنون.
از ديدن لبخندش با خودم فکر کردم که چقدر لبخند زدن بهش مياد!هر چند خيلي کم در اون حالت ديده بودمش.اما همونش هم نشون مي داد لبخند به صورتش مياد.در حاليکه مي نشستم بازم به لبخندش فکر کردم و چاييش که تموم شد خواستم استکانو ازش بگيرم که با ديدن کيان جلوي در مغازه دلم ريخت.اما فقط يه لحظه فقط يه لحظه ديدمش و استکان يهو از دستم افتاد و ديدم سريع عقب عقب رفت و از جلوي در ناپديد شد و من که تازه متوجه شکسته شدن استکان شده بودم هيع بلندي گفتم و تندي دور و برمو نگاه کردم که چيزي پيدا کنم و خرده شيشه ها رو باهاش جمع کنم و با لحن عذرخواهانه اي گفتم:
romangram.com | @romangram_com