#پونه_(جلد_دوم)_پارت_302
_ ولي چي؟!
مامان دست از چيدن ميوه ها کشيد و گفت:
_ ولي من از مادرش مي ترسم.
صداي متعجب خاله بلند شد که پرسيد:
_ مادرش؟مگه مادرش چشه؟!
مادرم جواب داد:
_ تا حالا که دو سه بار اومدن اون همراهشون نبوده.مخالف اين ازدواجه.
_ چي؟مخالفه؟!خاک به سرم پوران!پس چرا قبول کردين پونه رو بهشون بدين؟
مامان جواب داد:
_ من راضي نيستم و قبول نکردم ولي خود پونه ست که راضيه.
romangram.com | @romangram_com