#پونه_(جلد_دوم)_پارت_301

چون به هر حال اون هوادار و طرفدار برادر کوچيکترش بود و انتظار داشت اگه من کسي رو انتخاب مي کنم کيان باشه نه يه نفر ديگه.





پس اونم حق داشت ازم ناراحت باشه.

اصلا همه حق داشتن از من ناراحت و عصباني باشن.چون نمي دونستن...نمي دونستن دليل کارم چيه و براي چي دارم يه چنين تصميمي مي گيرم...حتي کيان هم که از قضيه ي آرمين با خبر بود و خودش يه سر ماجرا بود هم دليل کارمو نمي دونست.مطمئن بودم نمي دونه.

توي فکر بودم که صداي آه کشيدن خاله رو شنيدم و بعد صداي مادرمو که گفت:

_ چرا آه مي کشي دختر شگون نداره.

_ نگران پونه م مي ترسم اين پسره...

هنوز حرفش تموم نشده بود که مامان گفت:

_ علي که پسر خوبيه.ولي...


romangram.com | @romangram_com