#پونه_(جلد_دوم)_پارت_299

_ نه باباجون صبر...

اما من نذاشتم حرفشو تموم کنه و نگاهمو بالا کشيدم و بدون اينکه به باباجون چشم بدوزم گفتم:

_ بله.

و صداي آه مامانو شنيدم و دستشو که توي دستم بود فشار دادم.

باباجون که ساکت شده بود گفت:

_ هنوز فرصت داري فکراتو بکني اگه...

جواب دادم:

_ نه باباجون...فکرامو کردم...

باباجون گفت:

_ باشه.خبرشون مي کنم.


romangram.com | @romangram_com