#پونه_(جلد_دوم)_پارت_288
_ اگه تو راضي باشي.منم راضيم.
در برابر جوابي که داد سکوت کردم و به فکر فرو رفتم و اون
در حاليکه بلند ميشد گفت:
_ خيله خب من ديگه برم به کارام برسم.تو هم فکراتو بکن و نتيجه رو بهم بگو که اون بنده هاي خدارو بيشتر از اين معطل نکنيم.
بعد در حاليکه ميرفت سمت در يه لحظه مکث کرد و گفت:
_ خودتو اين تو حبس نکن.بيا بيرون يه چيزي بخور.بذار يه هوايي هم به کله ت بخوره.
در جوابش زير لب چشمي گفتم و وقتي رفت دوباره رفتم توي فکر.
گيج بودم و انتخاب راهي که جلوي پام بود سخت بود.اجباري براي قبول چيزي نداشتم.مي تونستم خيلي راحت بگم نه و خودمو راحت کنم و خونواده م هم به نظرم احترام ميذاشتن.ولي بدبختي من آرمين بود.از اون مي ترسيدم .از اينکه اون برگرده و هنوز ازدواج نکرده باشم و باز با ديدنش سست بشم.تصميم خودمو هم گرفته بودم و مي خواستم به علي جواب مثبت بدم ولي درست وقتي به مرحله ي عمل رسيدم فهميدم حرف با عمل خيلي فرق داره و فکرام فقط يه مشت فکر بي نتيجه بودن.در واقع در عمل هيچ کاري انجام نداده بودم و ديگه فرصتي هم برام باقي نمونده بود.بايد جواب مي دادم.ولي مگه مي تونستم توي اون دو سه ساعت جواب بدم؟کلافه شروع کردم به راه رفتن توي اتاق.من بايد تصميم مي گرفتم.بايد فکر مي کرم و انتخاب مي کردم.اما واقعا اين کار برام سخت بود.اين درسته که گاهي آدم مي تونه توي ذهنش خيلي کارا انجام بده ولي بيشتر اوقات وقتي به مرحله ي عملي کردن ذهنيات ميرسه همين آدمي که تو خيالاتش کاخها ساخته و به آرزوها رسيده اگه اهل عمل نباشه هيچ کاري نمي تونه انجام بده.منم توي اون مرحله ي مهم و حساس بدجوري گير کرده بودم و هر چند مي خواستم واقعا يه تصميم درست و قابل قبول بگيرم اما نمي تونستم.قدرت اينو که تصميم درستو بگيرم نداشتم.مي خواستم از اتاق برم بيرون و به باباجون بگم علي رو قبول مي کنم اما از طرفي مي ترسيدم.از آينده اي که پيش روم بود و از مادرش و مشکلاتي که ممکن بود برام به وجود بياره.خيلي به خودم فشار آوردم درست فکر کنم و فکر کردنم دو ساعتي طول کشيد و بالاخره وقتي از اتاق بيرون اومدم که تصميممو گرفته بودم.مي خواستم بله رو بهش بگم و خودمو از شر فکرايي که به سرم ميزدن و ناراحتيهايي که مي کشيدم خلاص کنم.فکر کرده بودم با مادرش هم هر طوري هست کنار ميام و اصلا به علي ميگم مي خوام جدا زندگي کنم.وقتي با از اتاق اومدم بيرون مادرجون داشت يه چيزي رو توي هاونگ برنجي قديميش مي کوبيد و انگار نه عينکاشو گذاشته بود و نه سمعکاشو که وقتي پامو توي هال گذاشتم سرشو بلند نکرد و نگام نکرد. خبري از مادرم نبود و باباجونو هم نميديدم.مطمئنا هنوز براي رفتن به مغازه زود بود و شايد داشت توي اتاق تهي استراحت مي کرد.سر و صداي استکانا رو که از توي آشپزخونه شنيدم فهميدم مامان توي آشپزخونه ست و احتمالا وسايل چايي رو آماده مي کنه. منم با وجود گرسنگي شديدم رفتم همون سمت و وقتي دم در آشپزخونه وايسادم و ديدم مادرم داره چايي دم مي کنه سلام کردم و رفتم توي آشپزخونه:
romangram.com | @romangram_com