#پونه_(جلد_دوم)_پارت_256

مامان حرفش قطع شد اما سعي کرد براي خاله توضيح بده:

_ آخه من چي بهت مي گفتم.هنوز چيزي معلوم نشده که من بيام جار بزنم بگم واسه دخترم خواستگار اومده.

_...

_ چرا...چرا حق داري خيلي هم تو و هم آقا اسد دو تاتون حق دارين. ولي به جون بچه ها من فقط گفتم صبر کنيم ببينم آخرش به کجا ميرسه و اصلا پونه قبول مي کنه.بعد خبرتون کنم.

_ ...

_ من که دارم بهت مي گم...

_ ...

_به خدا...

مامان مرتب حرفشو ناتموم ميذاشت و مشخص بود خاله خيلي ناراحت و عصبانيه :

_ سوسن جان گوش کن...


romangram.com | @romangram_com