#پونه_(جلد_دوم)_پارت_255

مامان بازم با دهن باز به حرفاي خاله گوش کرد و بعد گفت:

_ خواستگاري؟

_...

مامان با تعجب پرسيد:

_ کي بهت گفت؟!کيان؟

_...

_آخه فقط اون بود که از قضيه خبر داشت.

مامان چند دقيقه ساکت موند.اونقدر اين سکوتش طول کشيد که حوصله ي من داشت سر رفت و کمي بهش نزديک شدم تا شايد صداي خاله رو بشنوم اما چيزي نشنيدم:

_ به خدا شرمنده م خواهر...

_...


romangram.com | @romangram_com