#پونه_(جلد_دوم)_پارت_253
با حرف مادرجون عزيز آقا در حاليکه هنوز مي خنديد ازش پرسيد:
_ پروين خانوم!بالاخره ما نفهميديم اين حاجي ما اسمش آقا جلاله يا جمال؟!شما که هر بار يه چيز صداش ميزنين؟
با سوال عزيز آقا باباجون به جاي مادرجون جواب داد:
آهان اين که پرسيدي قضيه داره.جريانش هم بر مي گرده به وقتي دنيا اومدم.اون وقتا آقاي خدا بيامرزم دلش مي خواست اسم منو جمال بذاره.مادرم مي خواست جلال بذاره.خلاصه سر اسم توافق نداشتن و بالاخره هم قرار شد هر کي منو به اسمي که خودش دوست داره صدا کنه.ولي وقتي برام سجل گرفتن اونجا اسمم شد جمال .پروين خانوم هم که ديگه اختيار دارن و هر چي دلشون مي خواد ما رو صدا مي زنن.
با حرفاي باباجون همه به خنده افتادن.
اون شب با کل کلا و شوخياي باباجون و عزيز آقا گذشت و و بالاخره مهمونا رفتن و چند دقيقه بعد از رفتنشون بود که تلفن زنگ زد و مادرم که بهش نزديکتر بود فوري گوشي رو برداشت:
_ الو!
_...
ابروهاي مادرم با شنيدن صداي اون ور خط بالا رفتن و گفت:
_ سلام سوسن جان چي شده اين وقت شب زنگ زدي؟!
romangram.com | @romangram_com