#پونه_(جلد_دوم)_پارت_239
شنيدم ولي خودمو به نشنيدن زدم.نمي تونستم بگم چه اتفاقي افتاده و کتايون چي بهم گفته و من چي جوابشو دادم.نمي خواستم بفهمه .نمي خواستم باعث ناراحتي يکي از ديگه از آدمايي که دوستشون داشتم بشم.مطمئن بودم اگه مي فهميد کيان پشيمون شده و من با اين حال ردش کردم ناراحت ميشه.
_ کيان پشيمون شده و مي خواد دوباره ازت خواستگاري کنه ولي نه تو راضي هستي و نه مادرت.
از حرفش خشکم زد و مات و مبهوت نگاش کردم.اون...اون مي دونست!خبر داشت؟!ولي از کجا؟!کي بهش گفته بود؟!جز من و مادرم و خود کيان کي از ماجرا خبر داشت؟!اصلا انتظار نداشتم اون بدونه و براي همين در حاليکه به شدت تعجب کرده بود پرسيدم:
_ شما...شما از کجا مي دونين؟
با خونسردي جواب داد:
_ کيان به باباجونت گفته بود اونم جواب داده بود بهتره با تو و مادرت حرف بزنه
اما مثل اينکه شماها راضي نبودين..
يه برگ جعفري رو بين دو تا انگشتام گرفتم ولهش کردم :
_ پس ظاهرا همه مي دونن درسته؟
_ من همه چيزو مي دونم.باباجونت هم همينطور.
romangram.com | @romangram_com