#پونه_(جلد_دوم)_پارت_219

_ پس چرا هنوز وايسادي دختر؟برو بشين ديگه.

کتايون خنديد و گفت:

_ چشم خاله جون.

و از کنار من رد شد و در همون حال گفت:

_ بيا پونه خانوم که کارت دارم.

خوب مي دونستم چيکارم داره. مطمئن بودم مي خواد در مورد کيان باهام حرف بزنه.

اما من ديگه داشتم تصميم قطعي مي گرفتم و و کسي نمي تونست منصرفم کنه.

با اين فکرا پشت سرش راه افتادم و اون در حاليکه به مادرجون سلام مي کرد رفت سمت اتاق من:

_ سلام مادرجوني! خسته نباشي.

_ سلام مادر.درمونده نباشي.


romangram.com | @romangram_com