#پونه_(جلد_دوم)_پارت_202

_ خب گفتيم با هم آشتي کنيم.

_ آشتي؟!اونم حالا؟

به صداي متعجبش برگشتم و گفتم:

_ مگه چي شده که ميگي حالا؟

با نگاهي پر از شک جواب داد:

_ حالا که برات خواستگار اومده!

خواستم بگم هيچ ربطي به قضيه ي خواستگار و خواستگاري نداره که صداي زنگ در بلند شد و من بهونه اي براي حرف نزدن پيدا کردم و رفتم درو باز کردم اما از ديدن کيان ابروهام ناخودآگاه بالا رفتن و اونم بدون اينکه حرفي بزنه کليدارو سمتم گرفت . کليدا رو ازش گرفتم و همزمان صداي مادرمو شنيدم:

_ کيان!خاله!تويي؟پس چرا نمياي تو؟پونه تعارف کن پسر خاله ت بياد تو.

کنار رفتم و با اينکه دلم نمي خواست داخل بشه براي حفظ ظاهر تعارفش کردم:

_ بيا تو کيان.


romangram.com | @romangram_com