#پونه_(جلد_دوم)_پارت_196

يا حرف علي صداي جمعيت بلند شد و حلقه تنگ شد و ديدم دو سه نفر مي خوان علي رو کنار بکشن اما نمي تونن و بعد چشمم به يکي از مزاحما افتاد که خودشو از بين جمع کشيد بيرون و دورتر وايساد و خطاب به علي گفت:

_ ول کن داداشمو.چيکارش داري؟

وصداي مردي به گوش رسيد که گفت:

_ علي آقا ولش کن اينا ارزش زدن ندارن.

بعد جمعيت راه داد و علي يقه اون پسري رو که گرفته بود ول کرد و هلش داد:

__ گم شو.

پسره که تعادلشو با اين حرکت علي از دست داده بود افتاد روي زمين و مچ دستشو گرفت و به خودش پيچيد که چند نفر به علاوه ي برادرش دويدن و از روي زمين بلندش کردن:

_ اين بارم به خاطر آقاي مرادي بهت رحم مي کنم ولي اگه يه بار ديگه ببينم کسي رو اذيت کردي يا مزاحم شدي واي يه حالت.

پسر که مچ دستشو گرفته بود بقيه رو که کمکش کرده بودن پس زد و

انگشتشو به عنوان تهديد سمت علي گرفت و در جوابش براش خط و نشون کشيد:


romangram.com | @romangram_com