#پونه_(جلد_دوم)_پارت_181

_س...سلام...

_ سلام پونه خانوم حال شما چطوره خوب هستين؟

علي حال منو که پرسيد يه راست رفت سمت کيان و باهاش دست داد و احوالپرسي کرد

و بعد که پسر خاله خيلي سرد و خشک جوابشو داد اومد کنار پيشخون و يه کاغذ داد دست من:

_ بي زحمت اينا رو مي خواستم.

يه نگاه سرسري به ليستش انداختم و رفتم سمت قفسه ها ولي مي ترسيدم هر آن کيان يه چيزي بگه و علي رو ناراحت کنه.اما وقتي چند دقيقه اي گذشت و حرفي بينشون رد و بدل نشد يه کم خيالم راحت شد و خدا خدا کردم تا آخر همينطور جو آروم بمونه.بمونه و کيان هيچي نگه.اما دعاهام فايده اي نداشتن و بعد از چند دقيقه سکوت شنيدم که پسر خاله م گفت:

_ دارين روي يه ساختمون کار مي کنين؟

_ آره يه ساختمون چهار طبقه ست.ديگه چيزي به تموم شدنش نمونده.

به ليست نگاه کردم و سعي کردم حواسمو بدم به کارم:

_ کبريت...


romangram.com | @romangram_com