#پونه_(جلد_دوم)_پارت_180
بي مقدمه جواب داد:
_ مي خوام باهات حرف بزنم.
پولا رو برگردوندم توي دخل و در حاليکه بهش پشت مي کردم پرسيدم:
_ در مورد چي؟
_ بيا بريم بهت ميگم.
چهارپايه رو جا به جا کردم و گفتم:
_ مگه نمي بيني؟باباجون نيست.مغازه رو سپرده دست من...
_ اشکالي نداره تعطيلش کن.خودم جوابشو مي دم.
با اخم سرمو چرخوندم سمتش اما همون موقع ديدم علي اومد توي مغازه و يهو گونه هام داغ شدن.
و ديدم نگاه کيان رنگ تعجب به خودش گرفت اما وقتي صداي سلام کردن علي رو شنيد سريع برگشت سمتش و من که اصلا انتظار اومدنشو اونم وقتي کيان اونجا بود نداشتم با نگراني به پسر خاله م نگاه کردم و جواب سلام علي رو دادم:
romangram.com | @romangram_com