#پونه_(جلد_دوم)_پارت_172
از جام بلند شدم و همزمان علي هم پا شد.بدجوري قلبم به تاپ تاپ افتاده بود.جلوتر از اون از اتاق اومدم بيرون و وقتي اونم اومد توي دلم گفتم حالا چي؟بايد بريم بشينيم؟و جواب دام:آره و خودم بايد تعارفش کنم.ولي من خجالت مي کشيدم.تا اون روز خواستگاري جز کيان نداشتم که اونم اينقدر ازش خجالت نکشيده بودم.دو تا مون وايساده بوديم و حرکتي نمي کرديم تا اينکه علي پرسيد:
_ بريم بشينيم؟
سر به زير جواب دادم:
_ بفرمايين.
و خودم پشت سرش راه افتادم.وقتي نشستيم براي چند دقيقه اي سکوت بينمون برقرار شد .من سربه زير با دستام ور ميرفتم.اما اين خيلي طول نکشيد و بالاخره علي به حرف اومد:
_ شما....حالتون خوبه؟
از حالم مي پرسيد؟چرا داشت از حالم مي پرسيد؟!يعني اونم هول شده بود؟شايدم حرفي براي گفتن نداشت!
لبمو گاز گرفتم و جواب دادم:
_ ممنون.
خوبم.
romangram.com | @romangram_com