#پونه_(جلد_دوم)_پارت_171

عصمت خانوم!پس اسمش اين بود!و البته خواهر عزيز آقا بود!يعني عمه ي علي!راستي پس مادر علي کجا بود؟اصلا حواسم نبود که نيومده!چرا نيومده بود!

عصمت خانوم سنگين خنديد و گفت:

_ شما که خودت ميشناسيش عادتشه .هميشه ي خدا اينقدر عجوله.

و ادامه داد:

_ اما توي اين يه مورد من هم عجله شو تاييد مي کنم.اجازه بدين اين دو تا که اصل کارين برن يه گوشه اي بشينن حرفاشونو با هم بزنن.

_ ما که حرفي نداري.اجازه ي ما هم دست شما و عزيز آقاست.

باباجون اينو که گفت رو کرد به من و ادامه داد:

_ پونه بابا!پاشو با علي آقا بريد توي هال بشينين با هم صحبت کنين.

و بعد رو به علي هم گفت:

_ تو هم پاشو باباجون.


romangram.com | @romangram_com