#پونه_(جلد_دوم)_پارت_169

چند دقيقه اي گذشت وقتي ديدم تنها و بيکارم دور و برمو نگاه انداختم و پا شدم که تا وقتي صدام نکردن يه کاري براي خودم جور کنم و يه جوري سرگرم بشم.

اما کاري براي انجام دادن نبود و به ناچار مشغول قدم زدن توي آشپز خونه شدم که نه خيلي بزرگ بود و نه خيلي کوچيک و فضاي متوسطي داشت.نيم ساعتي گذشت اما انتظار من انگار قرار نبود تموم بشه.ديگه داشتم کلافه ميشدم و حوصله م سر مي رفت.ولي بالاخره صداي باز شدن در اتاق بزرگه بلند شد و سرک که کشيدم ديدم مامان اومد توي آشپز خونه و با يه لحن معمولي گفت:

_ زودترچاييا رو بريز بيار.

سرمو تکون دادم و مشغول ريختن چايي شدم.توي اين مدتي که از دستگيري آرمين مي گذشت من و مامانم خيلي کم با هم حرف ميزديم .اون از دست من عصباني بود.منم از دست اون به خاطر کاري که با آرمين کرده بود دلخور بودم. مادرم ظرف شيريني رو برداشت و وقتي چايي ريختن من تموم شد خودش جلوتر رفت بيرون و بهم گفت :

_ بريم.

از آشپزخونه اومدم بيرون و با قدماي لرزون پشت سرش راه افتادم.مامان درو باز کرد و قدم به اتاق گذاشت و منم سر به زير و خجالت زده داخل شدم و آروم سلام کردم اما اونقدر آهسته گفتم که خودمم صدامو به زحمت شنيدم

و اولين نفري که جواب سلاممو داد عزيز آقا بود.

اما از شدت خجالت نگاش نکردم و رفتم جلو چاي گردوندم.جز عزيز آقا و علي و خواهرش مرد جوون ديگه اي همراه با يه زن مسن چاق هم بودن که نميشناختمشون.مرد جوونو اون روز توي پارک همراه خونوداه ي عزيز آقا ديده بودم اما زنو براي اولين بار بود که ميديدم.زن چاقي بود که شباهتهايي با عزيز آقا داشت . سيني رو که جلوش گرفتم چشماي خمار و سياهشو به من دوخت و براي لحظه اي کوتاه پوست افتاده و پر چين و چروکش تکون خورد و لبخند نيمه جوني روي لبش نشست:

_ دست و پنجه ت درد نکنه گل خانوم.

از حرفش خوشم اومد و به دلم نشست و فکر کردم بر خلاف قيافه ي بي حال و ناخوشايندش زن مهربوني به نظر ميرسه.در حاليکه داشتم به اون زن فکر مي کردم از گوشه ي چشم نگاهي به علي انداختم که سر به زير نشسته بود.نوبت اون بود که بهش چاي تعارف کنم.آب دهنمو قورت دادم و رفتم طرفش و سيني رو گرفتم جلوش و خيلي آروم و زمرمه وار گفتم:


romangram.com | @romangram_com