#پونه_(جلد_دوم)_پارت_168

داشتم موهامو جلوي آينه شونه مي کردم و گاهي هم به قيافه ي خودم نگاهي مينداختم و از خودم پرسيدم قيافه ي من شبيه دختراييه که قراره براشون خواستگار بياد؟؟ ولي سوالمو بدون جواب رها کردم و دوباره برسو روي موهام کشيدم و زير چشمي به عطر و چادر نمازي که مادرجون برام گذاشته بود توي اتاق نگاه کردم.عطر! چيزي بود که اصلا عادت نداشتم ازش استفاده کنم و طرفش نميرفتم. چشم از عطر و چادر گرفتم و خودمو توي آينه نگاه کردم و پرسيدم:عطر بزنم؟مگه قراره چي بشه که عطر بزنم؟من که نمي خوام توجه کسي رو به خودم جلب کنم!من که نمي خوام کسي ازم خوشش بياد!

بعد برسو پرت کردم روي چادر

چند روز گذشته بود.چند روز از دستگيري آرمين به وسيله ي پليس گذشته بود.چند روز بود که هر وقت يادش مي افتادم احساس عذاب وجدان بدجوري اذيتم مي کرد.احساس مي کردم بهش نارو زدم و فريبش دادم .چند روز بود از خودم مي پرسيدم حالا در مورد من چي فکر مي کنه؟مي پرسيدم نکنه فکر کنه من بودم که لوش دادم؟اگه اينطور فکر کنه چي ميشه؟يعني امکان داشت نظرش با اين اتفاق در مورد من عوض بشه؟اما براي اين همه سوالي که از خودم مي کردم چه جوابي داشتم که بدم؟هيچ و اصلا مگه من نمي خواستم اونو از خودم دورش کنم؟مگه نمي خواستم ازش بخوام ديگه سراغم نياد و بهم فکر نکنه؟مگه ازش فرار نمي کردم؟! پس ديگه چه مرگم بود؟!چرا فکر مي کردم از بودنش توي زندون احساس عذاب وجدان دارم در حاليکه اون يه آدم دروغگوي شارلاتان بود.سعي مي کردم با اين حرفا از ناراحتيم کم کنم اما خودم مي دونستم درد دارم .دردي که درمون نداره.من عاشق بودم.آرمينو دوستش داشتم و نمي خواستم اذيت بشه حالا هر چي که بود و هر طور که بود حتي اگه مي خواستم هم نمي تونستم براش ناراحت نباشم و هر قدر هم به خودم مي گفتم اون مجرمه و قانون بايد به خاطر جرمايي که کرده مجازاتش کنه فايده اي نداشت.اما بايد بايد فراموشش مي کردم.بايد اونو از ذهنم و قلبم بيرون مي کردم براي هميشه حتي با وجوديکه دوستش داشتم.با خودم درگير بودم.در حاليکه بايد خودمو براي اومدن خواستگارا آماده مي کردم.ديگه چيزي به اومدنشون نمونده بود.تا چشم روي هم گذاشته بودم زمان گذشته بود و رسيده بودم به پنج شنبه.پنج شنبه اي که قرار بود خانواده ي موحدي مهمون ما باشن.اما من حال خودمو نمي فهميدم.از صبح دلشوره ي عجيبي داشتم که دست از سرم بر نمي داش .

هر کاري مي کردم خودمو از دستش نجات بدم نمي تونستم .سعي کردم خودمو سرگرم انجانم کاراي مختلف بکنم تا اين دلشوره ازم دور بشه اما فايده اي نداشت .چون مدام از صبح ذهنم کشيده ميشد سمت خونواده ي موحدي و پسرشون علي اما حالا ديگه چيزي به اومدنشون نمونده بود.کلافه موهامو با يه دست عقب زدم و دور تا دور اتاق نگاهمو چرخوندم و باز دلم به شور افتاد.با همون حال روسريمو سرم کردم که يهو صداي زنگ در بلند شد و دل من ريخت.اومدن.بالاخره اومدن.دست و پام شروع کردن به لرزيدن:

_ پونه!پونه!کجا موندي دختر؟

با صداي مادرجون به خودم اومدم.بايد چيکار مي کردم؟ميرفتم توي آشپزخونه و همون جا مي موندم؟يا...يا نه ؟!از بس هول شده بودم سفارشاي مادرجونو که تا همين نيم ساعت پيش صد بار تکرارشون کرده بود فراموش کرده بودم:

_ پونه!پونه!

با شنيدن صداي مادرجون که دوباره بلند شد سريع خم شدم و چادرمو برداشتم و در حين اينکه سريع از اتاق بيرون ميزدم اونو سرم کردم و صداي تعارف کردن و يا الله گفتن باباجون و عزيز آقا رو که شنيدم سريع چپيدم توي آشپزخونه.

اونقدر سريع اين کارو کردم که نزديک بود بخورم به ديوار .داخل آشپزخونه که شدم در حاليکه دستمو روي سينه م ميذاشتم نفس عميقي کشيدم.قلبم تند تند ميزد وقفسه ي سينه م بالا و پايين ميرفت.يه کم که آروم شدم تونستم صداي تعارف کردنا و سلام و احوالپرسيا رو بشنوم و با اينکه حواسم کم و بيش به حرفاشون بود رفتم و يه گوشه ي آشپزخونه نشستم.

بايد منتظر مي موندم تا صدام کنن.دوباره دستمو روي قلبم گذاشتم.سرمو گذاشتم روي زانوم و چشمامو بستم.صداشونو از اتاق بزرگه ميشنيدم اما خيلي مفهوم نبود.


romangram.com | @romangram_com