#پونه_(جلد_دوم)_پارت_145

صدام موقع اداي اين کلمات ميلرزيد و هر آن ممکن بود گريه م بگيره:

_ تو هيچ کاري نکردي ولي من مي ترسم.مي فهمي چي ميگم؟مي ترسم.از اينکه تو هم مثل خودم سادگي کني و گول بخوري و خودتو يه عمر بدبخت کني.از اينکه بشي يکي مثل من.يکي که هر روز سرکوفت بشنوه و مجبور باشه نگاههاي پر از غرض مردمو تحمل کنه.

_ ولي من کاري نکردم که بترسي!

مامان با همون اخم کمرنگ روي پيشونيش جواب داد:

_ مي دونم کاري نکردي.ولي ميگم که حواست باشه.که يه وقت حتي بهش فکر هم نکني چون...

حرفشو قطع کردم چون ديگه داشت از اين بحث اعصابم به هم ميريخت:

_ بس کن مامان.تو رو خدا دست بردار.

گفتم و دراز کشيدم و پتومو کشيدم روي خودم.و پلکامو روي هم فشار دادم.نمي خواستم بي اعتمادي رو توي چشماي مادرم ببينم.نمي خواستم نصيحت بشنوم يا بازخواست بشم.فکر مي کردم خودم بهتر از همه مي دونم بايد چيکار کنم و احتياجي به راهنمايي يا شنيدن نظرات ديگران ندارم.دلم مي خواست خودم مشکلمو حل کنم.

(2)

_ خدايا!اين دختر چرا اينقدر مي خوابه!


romangram.com | @romangram_com