#پونه_(جلد_دوم)_پارت_144
منظورش از يارو آرمين بود. در جوابش سکوت کردم.مامان نگاهي به پشت سرش انداخت و بعد بازومو گرفت و کمي فشار داد و با صداي آهسته گفت:
_ من مطمئنم داري بهش فکر مي کني.
بازم سکوت کردم و نگاهمو ازش گرفتم که گفت:
_ به خداوندي خدا اگه بفهمم بازم...
داشت تهديدم مي کرد!ولي مگه من چيکار کرده بودم که با يه چنان لحن تهديد آميزي باهام حرف ميزد! با ناراحتي خودمو از دستش خلاص کردم و معترض گفتم:
_ مامان!
با صداي خفه اي گفت:
_ درد مامان.
تندي سر جام نشستم و گفتم:
_ مگه من چيکار کردم که اينطوري باهام حرف ميزني؟
romangram.com | @romangram_com