#پونه_(جلد_دوم)_پارت_125
با شنيدن اسم قاي موحدي و حرفي که زد چشمام تا آخرين حد ممکن باز شدن.باز ديگه چي مي خواست بگه؟!آخه چرا دست از سرم برنمي داشت؟!چرا مدام دنبال بهونه مي گشت ناراحتم کنه؟!قرار بود با اين کارا چي نصيبش بشه؟! زخم ميزد.تهمت ميزد و مسخره مي کرد و گوشه کنايه بارم مي کرد.واقعا به چي مي خواست برسه؟!
حالا آرمين کلاهبردار و شارلاتان. آخه با علي بنده ي خدا چيکار داشت ؟!اون ديگه چيکار کرده بود؟!ديگه طاقت نياوردم و همين حرفو بهش زدم:
_ تو به اون بيچاره چيکار داري؟!مگه چيکارت کرده؟
_ نه خوبه خيلي خوبه.ازش طرفداري هم مي کني.حالا واقعا معني نگاههاتونو به هم فهميدم و مطمئن شدم يه چيزي هست.
در حاليکه از عصبانيت روي پاهام بند نبودم رفتم طرفش:
_ چي داري ميگي تو؟!اين چرت و پرتا چيه به هم مي بافي؟!
دستشو از روي کاپوت ماشين برداشت و با حرص جواب داد:
_ چرت و پرت؟نه اشتباه نکن اينا چرت و پرت نيست خواهر من! اينا مقدمه ايه براي گفتن تبريک به خاطر عشق جديدت.تبريک اينکه بعد از اون پسره ي کلاهبردار يه نفر ديگه رو برا خودت پيدا کردي....واقعا مبارکت باشه و چشم خاله پوران هم روشن...
حرفشو قطع کردم و با صداي نسبتا بلندي گفتم:
_ خجالت بکش حرف دهنتو بفهم.معلوم هست چي داري ميگي؟چطور مي توني به من تهمت و افترا بزني؟
romangram.com | @romangram_com