#پونه_(جلد_دوم)_پارت_124

کيان پرسيد و خواهرش خيلي جدي جواب داد:

_ بشينين با هم حرف بزنين و اگه اختلافي بينتونه حلش کنين.مي خوام وقتي برگشتين آشتي کرده باشين.

_ آخه مگه ما با هم قهريم که آشتي کنيم!

اين بارم کيان بود که پرسيد اما کتايون فقط دستشو تکون داد و بدون اينکه جواب بده ما دو تا رو تنها گذاشت.

با رفتن اون منم خواستم اونجا رو ترک کنم.چون دوست نداشتم با کيان تنها بمونم.

_ داري ميري؟مثل اينکه خيلي واسه رفتن عجله داري!خبريه به سلامتي ؟

وايسادم.لحنش پر بود از کنايه و تمسخر .اما من منظورشو نفهميدم .تندي برگشتم طرفش و پرسيدم:

_ منظورت چيه؟

پوزخندي زد و رفت سمت ماشين امير حسين و دستشو بهش تکيه داد:

_ منظورم پسر آقاي موحديه.مگه به خاطر اون نيست که عجله داري؟


romangram.com | @romangram_com