#پونه_(جلد_اول)_پارت_448


اونقدر پرسيدن که ترسيدم يه وقت تحملم تموم بشه و به همه چيز اعتراف کنم.حتما وضعيت کيان هم مثل من بوده و خدا کنه تا آخر سکوت کنه و هيچي نگه.

و باز خوبه بقيه ي فاميل از قضيه نامزديمون بي خبرن وگرنه بايد جواب اونا رو هم مي داديم.

صدلي زنگ گوشيم منو که وايسادم و دارم فکر مي کنم به خودم مياره.ميرم سمت کيفم و گوشي رو از توش ميارم بيرون و نگاش مي کنم.آرمينه. به پيامي که فرستاده زل ميزنم.نمي خونمش فقط بهش زل ميزنم. اگه اون نبود هيچ وقت يه چنين اتفاقي نميفتاد و من الان داشتم به زندگي آرومم ادامه مي دادم.ولي اگه به ديدنش نميرفتم و اعتنايي بهش نمي کردم اونم...اونم چي؟علاقه شو فراموش مي کرد؟مگه توي اين پنج سال که گذشت تونست فراموش کنه که بعدش بتونه؟!

دوباره صداي زنگ گوشيم بلند ميشه.نگاش مي کنم.بازم آرمينه:

_ چرا جواب نميدي؟!

جواب؟چه جوابي بايد بدم.به چي؟کدوم پيامش؟مي خوام همينو براش بنويسم اما پشيون ميشم و پياماي قبليشو نگاه مي کنم:

_ امروزم رفتم واسه دياليز.حس ميکنم حالم بهتر شده اما يه چيزي نگرانم کرده.

با خوندن اين جمله ها کنجکاو ميشم و يه پيام ديگه ازش مي خونم:

_ نمي خواي بپرسي چي منو نگران کرده؟

پس سوالش اين بود؟الانم حتما منتظر جوابه.پس بايد جوابشو بدم.واسه همين براش مي نويسم و ميفرستم :


romangram.com | @romangram_com