#پونه_(جلد_اول)_پارت_447
آروم مي پرسه:
_ بگو.جون داداشي بگو.
از اينکه قسمم ميده عصبي ميشم و با اعتراض ميگم:
_ کاوه!تو رو خدا قسمم نده.من به قدر کافي اعصابم خرد هست.تو ديگه بدترش نکن.
مي خواد چيزي بگه اما صداي مادرم مانعش ميشه:
_ کاوه جان!تويي خاله؟!پس چرا نمياي تو؟!
با اومدن مادرم به حياط من هم براي اينکه از دست کاوه و سوالا و حرفاش خودمو نجات بدم.ميرم توي خونه و در جواب مادرجون که مي پرسه :
_ کي بود؟
جواب ميدم:
_ کاوه ست.
و ميرم توي اتاقم.فکرم بدجوري به هم ريخته و نمي تونم روي چيزي تمرکز کنم. دور خودم مي چرخم.توي همين چند ساعت گذشته همه چيز به هم ريخته..خونواده ي خاله از يه طرف و خونواده ي ما از طرف ديگه مدام مي پرسن که چه اتفاقي بين من و کيان افتاده.همه سوال پيچمون کردن و يه لحظه نذاشتن به حال خودمون باشيم. هر قدرم جواب سوالاتشونو ميدم و براشون دليل ميارم بازم باورشون نميشه قضيه همين باشه که تعريف کردم.
romangram.com | @romangram_com